تبليغاتX
فقط اون میدونه

فقط اون میدونه

فقط اون میدونه...

بي نهايت

لكه ابري سرخ فام از بي نهايت آسمان تا به آن سوي افق كشيده شده بود گويي به بدرقه ي خورشيد ميرفت و از او ميخواست كه نرود چون مي دانست كه بي خورشيد هيچ است شب را مي ديد كه در آن دل كينه توزش جز لكه اي خاكستري نخواهد بود
ماهتاب را مي ديد كه چه خودخواهانه به خود و فقط به خود اجازه ي جلوه گر شدن مي داد و ان ابرك ديگر خورشيد را نخواهد ديد چون باد او را از هم خواهد دريد او مي دانست تا چه حد عمرش كوتاه است
او مي دانست كه اين آخرين بار است كه پنجه ي آفتاب به او جان مي دهد
به دنبالش مي دود اما هر چه بيشتر التماس مي كند خورشيد دورتر ميشود و شب ديگر به او مهلت نخواهد داد
اما نه.... او مي دود و مي دود و مي دود و همچنان با خورشيد مي ماند
او روزها را ديد اما از رفتن خسته شده بود
او ديد كه عالم تمامي ندارد
ديد كه دنيا او را زيبا ميكند اما اشكانش را از او مي گيرد
و خورشيدي كه نقش او را مي زند هر روز بيشتر تحقيرش مي كند
پس از دنيا دل بريد
ايستاد و منتظر شب ماند
از آن پس هرگز خورشيد را نديد...
ولي ديگر از بند اسارت رها شده
حالا به بي نهايت ها پيوسته است

اين شعر ماله يكي از بهترين دوستامه
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 7:36  توسط صابری  | 

 

منو از نظرات قشنگتون محروم نکنید

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 5:6  توسط صابری  | 

نفرین

خيال كردم يه عمر با من ميمونه

گمون كردم واسم يه همزبونه

نگفته بود پي يه عشقه ديگست

تا تحقير بشم و دل بسوزونه

نگفت به فكر فرصتي دوبارس

براي دل بريدن فكر چارس

نگفت به فكر تحقير نگامو

شكستن غروري پاره پارست

حالا به مرگ من راضي نميشه

ميخواد جون بكنم واسش هميشه

به اون ظالم بگيد نفرين اين دل

تا زنده ام به راهه زندگيشه

درسته كولي و بي كس و كارم

ولي واسه خودم خدايي دارم

براي ديدن روز عذابت

دارم ثانيه ها رو ميشمارم

***********************************************************************

خدا كنه كه حسرت خوشي به قلبت بمونه

يه بي وفا مثل خودت ريشه هاتو بخشكونه

يكي باشه كه هر نفس آتيش به جونت بزنه

بهت خيانت بكنه زخم زبونت بزنه

كاشكي اونم بدونه كه خوبي بهت نيومده

اين همه خوبي آخرش چي به سر من اومده

پشت سرت هرجا بري نفرين من براهته

به اون چشم دربدرت به اون دل سياهته

همين قدرهم كه خواستمت از سرتم زياديه

فك نكني تو قلب من يه لحظه از تو ياديه

خيال نكن به يادتم بدون كه مردي تو دلم

خودت ميدوني جاي عشق نفرتو كاشتي تو دلم

واسه هميشه از دلم ديگه ميزارمت كنار

تموم بي وفاييات از تو بمونه يادگار

حالا كه داري ميري از برم

پشت سرت رو هم ببين

ببين كه تنها نميشم تنها تو باختي نازنين

الهي هركي كه رسيد پا روي قلبت بزاره

هر چي كه با من مي كني يه روز به روزت بياره

آهاي رفيق نيمه راه اي تو كه تنهايي ميري

فقط يه نفرين ميكنم تو اوج غربت بميري

*********************************************

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 14:41  توسط صابری  | 

کو خوبی

 

 

كو خوبي كدوم مهر ما كه چيزي نديديم

از اين دنياي شيرين فقط سختي چشيديم

كدوم بخت كدوم شانس ما كه شانسي نداريم

داريم پشت سر هم همش هي بد مياريم

ما خون جگر خورديم وسوختيم وساختيم

به جرم زنده بودن همه هستي رو باختيم

آخه از تو چه پنهون دلم دست خودم نيست

ديگه اين چشمااون چشمي كه عاشقت شدن نيست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 10:28  توسط صابری  | 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 20:39  توسط صابری  | 

تركم مكن اي عشق من بي هم زبانم
تنها تويي اي نازنين ارام جانم
اين جا كسي در سينه اش رويا ندارد
دل را سپردن تا ابد معنا ندارد
سر در گريبانم كسي هم درد من نيست
اين زندگي همزاد دلتنگي من نيست
از عشق جز الودگي نديدم
از فصل هاي دوستي من دل بريدم
اين زندگي ديگر سرو سامان ندارد
ديگر به عشق من كسي ايمان ندارد
ديگر نمي دانم كه را بايد صدا زد
اين قلب را تا كي به طوفان بلا زد
من باغبان فصل هاي انتظارم
تو خوب ميداني اينجا بي قرارم

**********************************************
سر به زانو گريه هايم را گر بيني به خواب
چون پسند از بهر ديدارم شتابان ميشوي
عزم هجران كرده اي شايد فراموشم كني
من كه مي دانم تو همجون شمع گريان مي شوي
گر خزان عمر ما را بنگري با رفتنت
همچو ابر بهاران اشكريزان ميشوي
بشكند پيمانم ولي در چشم حق
چون دگر خوبان تو هم شكسته پيمان مي شوي


*****************************************************

روزا ترك ترك شدن
عشقا محال و تك شدن
تو كنج قلب زندگي
مهرا همه كلك شدن
ديگه واسه ترانه ها كسي غزل نمي خونه
واسه زخم عاشقا هيچ مرهمي نمي مونه
تو هر كوچه تو هر خونه پير شد حرفاي سياه
لب نگاه اسمون قاصدك گم كرده راه
اگه بياد شاه دلم اون تك سوار عاشقا
ابرا همه سفيد ميشن ميشن همه رنگ خدا

*********************************************************

با دلي لبريز از شوق صدايت مي كنم
هرشب از اين گوشه دنيا دعايت ميكنم
تو دعا كردي كه از من دور باشي ولي من
شكوه ي بي مهريت را با خدايت ميكنم
بي حضورت روزهايم مي رود من باز هم
لحظه هايم را فداي چشم هايت ميكنم
باز احساس مرا بازيچه كردي نازنين
من ولي احساس خود را هم فدايت ميكنم
ارزو كردي رها گردد دلم از عشق تو
با تمام ارزو هايم را رهايت مي كنم

*****************************************************************************

این شعرا مال آبجی سارای گل خودمه

ازش ممنونم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 19:14  توسط صابری  | 

به امید اون روز که همه خوشحال باشن ولی ..........

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 4:38  توسط صابری  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 5:35  توسط صابری  |