تبليغاتX
فقط اون میدونه

فقط اون میدونه

فقط اون میدونه...

دل دخترک

با دل دختركي همسويم كه دلش پاك تر از درياست

نگاهش زيباترين گلهاست

وجودش نماد عشقي شيرين

خنده اش مستانه مست

گريه اش گرچه پر سوز دلي است

كه درونش غم عالم جاريست

با دل دختركي همسويم كه در اين وادي بي سهم حيف شد

كس ندانستش ،كس نفهميدش، با دل دختركي همسويم

كه قطره اي از وجود او ميچكد آرام

و او همان قطعه كبود من است

كه در عمق وجود دلم پنهانست

او مرا مي فهمد ،او مرا مي فهمد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 22:51  توسط صابری  | 

چرا میگی؟؟؟؟؟؟

چرا باز میگی بمون من دیگه رنگی ندارم

تو لحظه های خستگی امید به هیچی ندارم

کابوس خیس عشق من گلهای قلبتو سوزوند

اطلسی نگاه من دستای قلبتو پوشوند

من که گناهی ندارم یه دل دارم یه عشق پاک

آتش قلبمو دیدی گفتی بیا یه مشتی خاک

اشکای خستمو ببین روح شکستم ببین

دستای عشقمو میخوام به اون خدا فقط همین

وقتی که خورشید نباشه آسمونو میخوام چیکار؟

بال منو شکستی و میگی واسم ماه و بیار

یه مشتی خاک حسرتم یه کوه از خستگیها

یه دلشکسته یه غریب قصه غم تنهاییها

یا دردمو شفا کن و نگاه عشقو پس بده

یا بی صدا بگو برو مرگ و به من نشون بده

هوای رفتن تو سرم پای نرفتن رو زمین

دنیای غصه ست تو دلم میگی بمون فقط همین

 

به دل نگیرین

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 23:49  توسط صابری  | 

بی بهانه

بی بهانه سلام.سلامی به تو ای ملکه باغ قشنگ یاسهای سفید، کبوتر سفید آسمانهای دلپاک،

مروارید خفته در صدف وآشناترین پیام زندگی

گاهی تنهایی صورتش را به پس پنجره میچسپاندو من از ترس پرده را کنار نمیزنم،این پرده کنار

نزده انعکاس تنهایی من است همانطور که دنیا انعکاس تنهایی خداست.تو با آمدنت چه زیباتنهایی

را به دارمی آویزی ودستان مرا در دست میگیری که با هم پروازی داشته باشیم به سوی نا کجا

بی فانوس چشمانت جایی راندارم واگردستانم رارهاکنی برای همیشه درجنگل زندگی

راهم را گم میکنم.

می خواهم با ستاره های چشمت مغرب و مشرق نويي برپا کنم وازبرق نگاهت خورشید راخاکستر

سازم،می خواهم با طنین صدایت بغض باران بشویم راوابرها رامفتخرکنم به حضورت

میخواهم از شانه هایت شهری امن بسازم که بالینی باشد برای وسعت دلتنگیهایم، میخواهم خلوت کوچه

رابا تومرورکنم وبا توثابت کنم که زمستان زیباست

می خواهم با دلت دریایی بسازم سرشارومسرورانه به آن دل ببازم وبادستان تو معنای از خود

بیخود شدن را بفهمم ودرتو گم شدن را برای پرستوها ترسیم کنم.

مرا ازبودنم بشناس که با تو قسمت کرده ام،مرا ازقصه ام بشناس که باتوقصه هادارم،اگر از

عشق میخوانم به دنبال صدایم باش که بیهوده نمیخوانم.

تو را چیدم گذاشتمت لای قرآن، صفحه راکه ورق زدم

خدا لبخند میزد

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 20:46  توسط صابری  | 

دلم رو بردی

سال نوی همتون مبارک

ایشالا سال خوبی داشته باشید

 

دلم رو بردي از نو چي ميخواي

دارو ندارمو بردي ديگه چي ميخواي

برو بذار بسوزم من با بي كسي هام

برو بزار بمونم من با دلواپسي هام

هيچي نپرس فقط برو

ولي فراموشم نكن

شمعمو پيشم بزار برو خاموشم نكن

اگه يه روزورق زدي دفتر خاطراتتو

يادت بياد قلب منو مي شينه چشم به راه تو

آره برو ولي بدون اينجا يكي ميمرد برات

باور نكردي عشقشو هر چي قسم ميخورد برات

ميري برو ولي فقط اينو يادت باشه عزيز

اشك زلالتو جلو غريبه ها نريز

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 3:26  توسط صابری  |